تبليغاتX
داراب یولداش
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
faghr۵۱.JPG
+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/28ساعت 11:48  توسط مهدی | 
faghr۶۱.JPG
+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/28ساعت 11:45  توسط مهدی | 
faghr۲۱.JPG
+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/28ساعت 11:42  توسط مهدی | 
بنویسید درد و رنج

بخوانید زندگی

با خشم و جدل زيستم.
و به هنگامي که قاضيان
اثبات ِ آن را که در عدالت ِ ايشان شايبه‌ی اشتباه نيست
انسانيت را محکوم مي‌کردند
و اميران

نمايش ِ قدرت را

شمشير بر گردن ِ محکوم مي‌زدند،

محتضر را

سر بر زانوی خويش نهادم.


و به هنگامي که هم‌گنان ِ من

عشق را

در رويای زيستن

اصرار مي‌کردند




من ايستاده بودم

تا زمان

لنگ‌لنگان

از برابرم بگذرد،

و اکنون

در آستانه‌ی ظلمت



زمان به‌ريشخند ايستاده است
تا من‌اش از برابر بگذرم

و در سياهي فروشوم

به دريغ و حسرت چشم بر قفا دوخته



آن‌جا که تو ايستاده‌ای.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/28ساعت 11:10  توسط مهدی | 
به جست و جوی تو
بر درگاه ِ کوه میگریم،
در آستانه دریا و علف.

به جستجوی تو
در معبر بادها می گریم
در چار راه فصول،
در چار چوب شکسته پنجره ئی
که آسمان ابر آلوده را
قابی کهنه می گیرد.
. . . . . . . . . . . .
به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تاچند
تا چند
ورق خواهد زد؟
***
جریان باد را پذیرفتن
و عشق را
که خواهر مرگ است.-

و جاودانگی
رازش را
با تو درمیان نهاد.

پس به هیئت گنجی در آمدی:
بایسته وآزانگیز
گنجی از آن دست
که تملک خک را و دیاران را
از این سان
دلپذیر کرده است!
***
نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آفتاب می گذرد
- متبرک باد نام تو -

و ما همچنان
 دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را...
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/17ساعت 14:44  توسط مهدی | 

ارابه ها

ارابه هائی از آن سوی جهان آمده اند
بی غوغای آهن ها
که گوش های زمان ما را انباشته است .

ارابه هائی از آن سوی زمان آمده اند .
***
گرسنگان از جای بر نخواستند
چرا که از بار ارابه ها عطر نان گرم بر نمی خاست

برهنگان از جای بر نخاستند
چرا که از بار ارابه ها خش خش جامه هائی برنمی خاست

زندانیان از جای برنخاستند
چرا که محموله ارابه ها نه دار بود نه آزادی

مردگان از جای برنخاستند
چرا که امید نمی رفت تا فرشتگانی رانندگان ارابه ها باشند .
***
ارابه هائی از آن سوی زمان آمده اند
بی غوغای آهن ها
که گوش های زمان ما را انباشته است .

ارابه هائی از آن سوی زمان آمده اند
بی که امیدی با خود آورده باشند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/17ساعت 14:18  توسط مهدی | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/17ساعت 13:55  توسط مهدی | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/17ساعت 13:54  توسط مهدی | 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/17ساعت 13:52  توسط مهدی | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/17ساعت 13:50  توسط مهدی | 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي كشم

چراغهاي رابطه تاريكند

چراغهاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/15ساعت 11:55  توسط مهدی | 

تصاويري از فروغ فرخ زاد

دانلود فيلم خانه سياه است فروغ

عکس فروغ فرخ زاد

و این منم

زنی تنها

در آستانه فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین

و یأس ساده و غمناک اسمان

و ناتوانی این دستهای سیمانی .

زمان گذشت

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

ساعت چهار بار نواخت

امروز روز اول دی ماه است

من راز فصلها را میدانم

و حرف لحظه ها را میفهمم

نجات دهنده در گور خفته است

و خاک ، خاک پذیرنده

اشارتیست به آرامش

.

تصاويري از فروغ فرخ زاد - منبع: عاشقونه دات كام

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/15ساعت 11:33  توسط مهدی | 
سنگ گور فروغ
+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/14ساعت 15:53  توسط مهدی | 
 
+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/14ساعت 15:52  توسط مهدی | 
+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/14ساعت 15:43  توسط مهدی | 
  

دخترک خنده کنان گفت که چیست
راز این حلقه زر
راز این حلقه که انگشت مرا
این چنین تنگ گرفته است به بر
راز این حلقه که در چهره او
اینهمه تابش و رخشندگی است
مرد حیران شد و گفت
حلقه خوشبختی است حلقه زندگی است
 همه گفتند : مبارک باشد
دخترک گفت : دریغا که مرا
باز در معنی آن شک باشد
سالها رفت و شبی
زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر
دید در نقش فروزنده او
روزهایی که به امید وفای شوهر
به هدر رفته هدر
زن پریشان شد و نالید که وای
وای این حلقه که در چهره او
باز هم تابش و رخشندگی است
حلقه بردگی و بندگی است

نام:فروغ فرخزاد
سال و محل تولد :۱۵ دی ۱۳۱۳
 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/14ساعت 15:32  توسط مهدی | 

آشفته بازار

 دلم تنگ است
دلم می سوزد از باغی که می سوزد
نه دیداری
نه بیداری
 نه دستی از سر یاری
 مرا آشفته می دارد
چنین آشفته بازاری
تمام عمر بستیم و شکستیم
 به جز بار پشیمانی نبستیم
جوانی را سفر کردیم تا مرگ
 نفهمیدیم به دنبال چه هستیم
 عجب آشفته بازاریست دنیا
 عجب بیهوده تکراریست دنیا
 میان آنچه باید باشد و نیست
عجب فرسوده دیواریست دنیا
 چه رنجی از محبت ها کشیدیم
برهنه پا به تیغستان دویدیم
 نگاهی آشنا در این همه چشم
 ندیدیم و ندیدیم و ندیدیم
سبک باران ساحل ها ندیدند
به دوسش خستگان باریست دنیا
مرا درموج حسرت ها رها کرد
عجب یار وفاداریست دنیا
 عجب خواب پریشانی ست دنیا
عجب آشفته بازاریست دنیا
عجب بیهوده تکراریست دنیا
 میان آنچه باید باشد و نیست
 عجب فرسوده دیواریست دنیا

+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/14ساعت 15:15  توسط مهدی | 
من و تو ...

من و تو يکي دهان‌ايم
که با همه آوازش
به زيباترسرودي خواناست.


من و تو يکي ديدگان‌ايم

که دنيا را هر دَم

 

 

در منظر ِ خويش

 

 

تازه‌تر مي‌سازد.


نفرتي
از هرآن‌چه باز ِمان دارد
از هرآن‌چه محصور ِمان کند

از هرآن‌چه وادارد ِمان

 

 

که به دنبال بنگريم، ــ


دستي
که خطي گستاخ به باطل مي‌کشد.


[]

من و تو يکي شوريم
از هر شعله‌ئي برتر،
که هيچ‌گاه شکست را بر ما چيره‌گي نيست
چرا که از عشق
روئينه‌تن‌ايم.


[]

و پرستوئي که در سرْپناه ِ ما آشيان کرده است
با آمدشدني شتاب‌ناک

خانه را

 

 

از خدائي گم‌شده

 

 

لب‌ريز مي‌کند.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/14ساعت 14:45  توسط مهدی | 
چشمانِ تاريک

چشمان ِ تو شب‌چراغ ِ سياه ِ من بود،
مرثيه‌ي ِ دردناک ِ من بود
مرثيه‌ي ِ دردناک و وحشت ِ تدفين ِ زنده‌به‌گوري که من‌ام، من...




هزاران پوزه‌ي ِ سرد ِ ياءس، در خواب ِ آغازنشده به‌انجام رسيده‌ي ِ
من، در روياي ِ ماران ِ يک‌چشم ِ جهنمي فرياد کشيده‌اند.


و تو نگاه و انحناهاي ِ اثيري‌ي ِ پيکرت را هم‌راه بردي
و در جامه‌ي ِ شعله‌ور ِ آتش ِ خويش، خاموش و پرصلابت و سنگين
بر جاده‌ي ِ توفان‌زده‌ئي گذشتي که پيکر ِ رسواي ِ من با هزاران
گُل‌ميخ ِ نگاه‌هاي ِ کاوش‌کار، بر دروازه‌هاي ِ عظيم‌اش آويخته
بود...




بگذار سنگيني‌ي ِ امواج ِ ديرگذر ِ درياي ِ شب‌چراغي‌ي ِ خاطره‌ي ِ تو
را در کوفته‌گي‌ي ِ روح ِ خود احساس کنم.
بگذار آتش‌کده‌ي ِ بزرگ ِ خاموشي‌ي ِ بي‌ايمان ِ تو مرا در حريق ِ
فريادهاي‌ام خاکستر کند.


خاربوته‌ي ِ کنار ِ کوير ِ جُست‌وجو باش
تا سايه‌ي ِ من، زخم‌دار و خون‌آلود
به هزاران تيغ ِ نگاه ِ آفتاب‌بار ِ تو آويزد...




در دهليز ِ طولاني‌ي ِ بي‌نشان

 

 

هزاران غريو ِ وحشت برخاست

هزاران دريچه‌ي ِ گم‌نام برهم کوفت
هزاران دَر ِ راز گشاده شد
و جادوي ِ نگاه ِ تو، گُل ِ زرد ِ شعله را از تارک ِ شمع ِ نيم‌سوخته ربود...


هزاران غريو ِ وحشت در تالاب ِ سکوت رسوب کرد
هزاران دريچه‌ي ِ گم‌نام ازهم‌گشود، و نفس ِ تاريک ِ شب از هزاران
دهان بر رگ ِ طولاني‌ي ِ دهليز دويد


هزاران دَر ِ راز بسته شد، تا من با الماس ِ غريوي جگرم را بخراشم و
در پس ِ درهاي ِ بسته‌ي ِ رازي عبوس به استخوان‌هاي ِ نوميدي
مبدل شوم.



در انتهاي ِ اندوه‌ناک ِ دهليز ِ بي‌منفذ، چشمان ِ تو شب‌چراغ ِ تاريک ِ من
است.


هزاران قفل ِ پولاد ِ راز بر درهاي ِ بسته‌ي ِ سنگين ميان ِ ما به‌سان ِ ماران ِ
جادوئي نفس مي‌زنند.
گُل‌هاي ِ طلسم ِ جادوگر ِ رنج ِ من از چاه‌هاي ِ سرزمين ِ تو مي‌نوشد،
مي‌شکفد، و من لنگر ِ بي‌تکان ِ نوميدي‌ي ِ خويش‌ام.


من خشکيده‌ام من نگاه‌مي‌کنم من دردمي‌کشم من نفس‌مي‌زنم من
فرياد برمي‌آورم:

ــ چشمان ِ تو شب‌چراغ ِ سياه ِ من بود.

مرثيه‌ي ِ دردناک ِ من بود چشمان ِ تو.
مرثيه‌ي ِ دردناک و وحشت ِ تدفين ِ زنده‌به‌گوري که من‌ام، من...

۱۳۳۱



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/10ساعت 14:47  توسط مهدی | 
mosssq1.jpg (21981 bytes)
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/01ساعت 9:39  توسط مهدی |