تبليغاتX
داراب یولداش
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
خوشا شیراز...
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/07/22ساعت 19:41  توسط مهدی | 
رستاخيز
من تمامي‌ مُرده‌گان بودم:
مُرده‌ی پرنده‌گاني که مي‌خوانند
و خاموش‌اند،
مُرده‌ی زيباترين ِ جانوران
بر خاک و در آب،
مُرده‌ی آدميان
از بد و خوب.

من آن‌جا بودم
در گذشته
بي‌سرود. ــ
با من رازی نبود
نه تبسمي
نه حسرتي.

به‌مهر
 
  مرا
 
  بي‌گاه
 
  در خواب ديدی
و با تو
بيدار شدم.
۱۹ مرداد ِ ۱۳۵۹
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/07/22ساعت 19:37  توسط مهدی | 
شبانه
نه
تو را برنتراشيده‌ام از حسرت‌های خويش:
پارينه‌تر از سنگ
تُردتر از ساقه‌ی تازه‌روی يکي علف.

تو را برنکشيده‌ام از خشم ِ خويش:
ناتواني‌ خِرَد
 
  از برآمدن،
گُر کشيدن
 
  در مجمر ِ بي‌تابي.

تو را بر نَسَخته‌ام به وزنه‌ی اندوه ِ خويش:
پَرّ ِ کاهي
 
  در کفّه‌ی حرمان،
کوه
 
  در سنجش ِ بيهوده‌گي.


تو را برگزيده‌ام
رَغمارَغم ِ بي‌داد.
گفتي دوست‌ات مي‌دارم
و قاعده
 
  ديگر شد.

کفايت مکن ای فرمان ِ «شدن»،
مکرّر شو
مکرّر شو!

۱۷ مرداد ِ ۱۳۵۹
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/07/22ساعت 19:34  توسط مهدی | 
وطن کجاست که آواز ِ آشنای تو چنين دور مي‌نمايد؟
اميد کجاست

تا خود
 
  جهان
 
  به قرار
 
  بازآيد؟

هان، سنجيده باش
که نوميدان را معادی مقدر نيست!




معشوق در ذره‌ذره‌ی جان ِ توست
 
  که باور داشته‌ای،
و رستاخيز
 
  در چشم‌انداز ِ هميشه‌ی تو
 
  به کار است.
در زيج ِ جُست‌وجو
 
  ايستاده‌ی ابدی باش

تا سفر ِ بي‌انجام ِ ستاره‌گان بر تو گذر کند،

که زمين
 
  از اين‌گونه حقارت بار نمي‌مانْد
اگر آدمي
 
  به هنگام
 
  ديده‌ی حيرت مي‌گشود.



زيستن

و ولايت ِ والای انسان بر خاک را
 
  نماز بردن;

زيستن
و معجزه کردن;

ورنه
 
  ميلاد ِ تو جز خاطره‌ی دردی بيهوده چيست

هم از آن دست که مرگ‌ات،
هم از آن دست که عبور ِ قطار ِ عقيم ِ اَستران ِ تو
از فاصله‌ی کويری ميلاد و مرگ‌ات؟
مُعجزه کن مُعجزه کن

که مُعجزه
 
  تنها
 
  دست‌کار ِ توست

اگر دادگر باشي;

که در اين گُستره
 
  گُرگان‌اند
مشتاق ِ بردريدن ِ بي‌دادگرانه‌ی آن
 
  که دريدن نمي‌تواند. ــ

و دادگری
معجزه‌ی نهايي‌ست.


و کاش در اين جهان

مرده‌گان را
 
  روزی ويژه بود،

تا چون از برابر ِ اين همه اجساد گذر مي‌کنيم
تنها دستمالي برابر ِ بيني نگيريم:

اين پُرآزار
 
  گند ِ جهان نيست

تعفن ِ بي‌داد است.





و حضور ِ گران‌بهای ما
 
  هر يک
چهره در چهره‌ی جهان

(اين آيينه‌يي که از بود ِ خود آگاه نيست
مگر آن دَم که در او درنگرند) ــ


تو
يا من،

آدمي‌يي
 
  انساني
 
  هر که خواهد گو باش
تنها
 
  آگاه از دست‌کار ِ عظيم ِ نگاه ِ خويش ــ
تا جهان
 
  از اين دست
 
  بي‌رنگ و غم‌انگيز نماند
تا جهان
 
  از اين دست
 
  پلشت و نفرت‌خيز نماند.



يکي
 
  از دريچه‌ی ممنوع ِ خانه
 
  بر آن تلِّ خشک ِ خاک نظر کن:

آه، اگر اميد مي‌داشتي

آن خُشک‌سار
 
  کنون اين‌گونه
 
  از باغ و بهار
 
  بي‌برگ نبود

و آن‌جا که سکوت به ماتم نشسته
مرغي مي‌خوانْد.


نه

نوميدْمردم را
 
  معادی مقدّر نيست.
چاووشي‌ اميدانگيز ِ توست
 
  بي‌گمان

که اين قافله را به وطن مي‌رساند.


۲۳ تير ِ ۱۳۵۹
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/07/22ساعت 19:31  توسط مهدی | 

بُن‌بست ِ سربه‌زير

 

 

تا ابديت گسترده است

ديوار ِ سنگ
از دست‌رس ِ لمس به دور است.

در ميداني که در آن

 

 

خوانچه و تابوت

 

 

بي‌معارض مي‌گذرد

لب‌خنده و اشک را
مجال ِ تاءملي نيست.




خانه‌ها در معبر ِ باد ِ نااستوار
استوارند،
درخت، در گذرگاه ِ باد ِ شوخ وقار مي‌فروشد.


«ــ درخت، برادر ِ من!

اينک
تبردار از کوره‌راه ِ پُرسنگ به زير مي‌آيد!»


«ــ اي مسافر، هم‌درد ِ من!

به سرمنزل ِ يقين اگر فرود آمده‌اي
ديگر تو را تا به سرمنزل ِ شک
جز پرت‌گاهي ناگزير

در پيش نيست!»




خانه‌ها در معبر ِ باد ِ استوار
نااستوارند،
درخت، در معبر ِ باد ِ جدي
عشوه مي‌فروشد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/18ساعت 19:48  توسط مهدی | 

بر شرب ِ بي‌پولک ِ شب
شرابه‌هاي ِ بي‌دريغ ِ باران...




در کنار ِ ما بيگانه‌ئي نيست
در کنار ِ ما
آشنائي نيست
خانه خاموش است و بر شرب ِ سياه ِ شب
شرابه‌هاي ِ سيمين ِ باران

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/18ساعت 19:44  توسط مهدی | 

نه در رفتن حرکت بود
نه در ماندن سکوني.


شاخه‌ها را از ريشه جدائي نبود
و باد ِ سخن‌چين
با برگ‌ها رازي چنان نگفت
که بشايد.


دوشيزه‌ي ِ عشق ِ من مادري بيگانه است
و ستاره‌ي ِ پُرشتاب
در گذرگاهي ماءيوس
بر مداري جاودانه مي‌گردد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/18ساعت 19:38  توسط مهدی | 

زني شب تا سحر گرييد خاموش.
زني شب تا سحر ناليد، تا من
سحرگاهي بر آرم دست و گردم
چراغي خُرد و آويزم به برزن.


زني شب تا سحر ناليد و ــ افسوس! ــ
مرا آن ناله‌ي ِ خامُش نيفروخت:
حريق ِ قلعه‌ي ِ خاموش ِ مردم
شب‌ام دامن گرفت و صبح‌دم سوخت.


حريق ِ قلعه‌ي ِ خاموش و مدفون
به خاکستر فرو دهليز و درگاه
حريق ِ قلعه‌ي ِ خاموش ــ آري ــ
نه شب گرييدن ِ زن تا سحرگاه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/18ساعت 19:29  توسط مهدی | 
 

آن‌گاه بانوي ِ پُرغرور ِ عشق ِ خود را ديدم
در آستانه‌ي ِ پُرنيلوفر،
که به آسمان ِ باراني مي‌انديشيد


و آن‌گاه بانوي ِ پُرغرور ِ عشق ِ خود را ديدم
در آستانه‌ي ِ پُرنيلوفر ِ باران،
که پيرهن‌اش دست‌خوش ِ بادي شوخ بود


و آن‌گاه بانوي ِ پُرغرور ِ باران را
در آستانه‌ي ِ نيلوفرها،
که از سفر ِ دشوار ِ آسمان بازمي‌آمد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/18ساعت 19:24  توسط مهدی |