تبليغاتX
داراب یولداش
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/04/10ساعت 10:28  توسط مهدی | 

نه در رفتن حركت بود

نه درماندن سكوني.

 

شاخه ها را از ريشه جدايي نبود

و باد سخن چين

با برگ ها رازي چنان نگفت

كه بشايد.

 

دوشيزه عشق من

مادري بيگانه است

و ستاره پر شتاب

در گذرگاهي مايوس

بر مداري جاودانه مي گردد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/04/06ساعت 22:50  توسط مهدی | 
با چشم‌ها


با چشم‌ها
 
  ز حيرت ِ اين صبح ِ نابه‌جای

خشکيده بر دريچه‌ی خورشيد ِ چارتاق
بر تارک ِ سپيده‌ی اين روز ِ پابه‌زای،
دستان ِ بسته‌ام را
آزاد کردم از
زنجيرهای خواب.


فرياد برکشيدم:

«ــ اينک
 
  چراغ معجزه
 
  مَردُم!

تشخيص ِ نيم‌شب را از فجر
در چشم‌های کوردلي‌تان
سويي به جای اگر
مانده‌ست آن‌قدر،

تا
 
  از
 
  کيسه‌تان نرفته تماشا کنيد خوب

در آسمان ِ شب

پرواز ِ آفتاب را !

با گوش‌های ناشنوايي‌تان
اين طُرفه بشنويد:
در نيم‌پرده‌ی شب
آواز ِ آفتاب را!»


«ــ ديديم
 
  (گفتند خلق، نيمي)

پرواز ِ روشن‌اش را. آری!»


نيمي به شادي از دل
فرياد برکشيدند:


«ــ با گوش ِ جان شنيديم
آواز ِ روشن‌اش را!»


باری
من با دهان ِ حيرت گفتم:

«ــ اي ياوه
 
  ياوه
 
  ياوه،
 
  خلائق!
مستيد و منگ؟
 
  يا به تظاهر

تزوير مي‌کنيد؟
از شب هنوز مانده دو دانگي.
ور تائب‌ايد و پاک و مسلمان

  نماز را
از چاوشان نيامده بانگي!»
 



هر گاوگَندچاله دهاني
آتش‌فشان ِ روشن ِ خشمي شد:


«ــ اين گول بين که روشني ِ آفتاب را
از ما دليل مي‌طلبد.»


توفان ِ خنده‌ها...


«ــ خورشيد را گذاشته،
 
  مي‌خواهد

با اتکا به ساعت ِ شماطه‌دار ِ خويش
بيچاره خلق را متقاعد کند

  که شب
از نيمه نيز برنگذشته‌ست.»
 

توفان ِ خنده‌ها...


من
درد در رگان‌ام
حسرت در استخوان‌ام

چيزي نظير ِ آتش در جان‌ام
 
  پيچيد.

سرتاسر ِ وجود ِ مرا
 
  گويي

چيزی به هم فشرد
تا قطره‌يي به تفته‌گي ِ خورشيد
جوشيد از دو چشم‌ام.
از تلخي ِ تمامي ِ درياها
در اشک ِ ناتواني ِ خود ساغری زدم.


آنان به آفتاب شيفته بودند
زيرا که آفتاب
تنهاترين حقيقت ِشان بود
احساس ِ واقعيت ِشان بود.
با نور و گرمي‌اش
مفهوم ِ بي‌ريای رفاقت بود
با تابناکي‌اش
مفهوم ِ بي‌فريب ِ صداقت بود.



(اي کاش مي‌توانستند
از آفتاب ياد بگيرند
که بي‌دريغ باشند
در دردها و شادی‌هاشان

حتا
 
  با نان ِ خشک ِشان. ــ

و کاردهای شان را
جز از برای ِ قسمت کردن
بيرون نياورند.)




افسوس!
 
  آفتاب

مفهوم ِ بي‌دريغ ِ عدالت بود و
آنان به عدل شيفته بودند و
اکنون

با آفتاب‌گونه‌يي
 
  آنان را
اين‌گونه
 
  دل
 
  فريفته بودند!


ای کاش مي‌توانستم
خون ِ رگان ِ خود را

من

قطره
قطره
قطره
بگريم
تا باورم کنند.


ای کاش مي‌توانستم
 
  ــ يک لحظه مي‌توانستم ای کاش ــ

بر شانه‌های خود بنشانم
اين خلق ِ بي‌شمار را،
گرد ِ حباب ِ خاک بگردانم
تا با دو چشم ِ خويش ببينند که خورشيد ِشان کجاست
و باورم کنند.


ای کاش
مي‌توانستم!
۱۳۴۶



+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/02ساعت 16:47  توسط مهدی |