+ نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه 1388/07/09 و ساعت
12:18 |
+ نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه 1388/07/09 و ساعت
12:18 |
+ نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه 1388/07/09 و ساعت
12:17 |
+ نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه 1388/07/09 و ساعت
12:16 |
+ نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه 1388/07/09 و ساعت
12:15 |
+ نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه 1388/07/09 و ساعت
12:11 |
+ نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه 1388/07/09 و ساعت
12:11 |
آخر بازیعاشقان
سرشکسته گذشتند، شرمسار ِ ترانههای بيهنگام ِ خويش.
و کوچهها
بيزمزمه ماند و صدای پا.
سربازان
شکسته گذشتند،
و لَتّههای بيرنگ ِ غروری
□
تو را چه سود از باغ و درخت
آنجا که قدم برنهاده باشي
چرا که تو
باور نداشتي.
□
فغان! که سرگذشت ِ ما
سرود ِ بياعتقاد ِ سربازان ِ تو بود
باش تا نفرين ِ دوزخ از تو چه سازد،
که مادران ِ سياهپوش ــ داغداران ِ زيباترين فرزندان ِ آفتاب و باد ــ
سر برنگرفتهاند! ۲۶ دی ِ ۱۳۵۷ + نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه 1388/07/09 و ساعت
11:44 |
آه اگر آزادی سرودی می خواند...
+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه 1388/03/26 و ساعت
22:47 |
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||